فرض کنید فردی در خانواده ای سخت گیر بزرگ شده که مدام به فرزندانشان گوشزد میکنند که این کار را باید اینطور انجام بدهی، فلان کار را نباید بکنی و.. این فرد در بزرگسالی ممکن است تبدیل به یک شخصیت کنترل گر شود.یا آقایی که در خانواده ای بزرگ شده که در آن مهر و محبتی وجود نداشته است. این آقا در بزرگسالی به دلیل محبتی که در کودکی از او دریغ شده خلایی را درون سینه اش احساس می کند. او راه حل پر کردن این خلا را در روابط عاطفی اش م یبیند و در نتیجه در رابطه با خانم ها دنبال کسی میگردد که این جای خالی را برایش پر کند ولی هیچگاه موفق نمی شود و هربار بیشتر از روابطش ناامید میگردد.


آقایی را تصور کنید که در کودکی همواره تحقیر و سر کوب شده، فرد در دوران بزرگسالی دقیقا دست روی افرادی میگذارد و با کسانی وارد رابطه می شود که تحقیرش کنند. زیرا این تنها الگوییست که ناخودآگاه او در کودکی تجربه کرده است و می شناسد. یا خانمی را فرض کنید که مدام وارد رابطه هایی می شود که هرچه طرفش بیشتر طردش کند بیشتر به او جذب می شود. این خانم احتمالا در دوران کودکی توسط خانواده اش نوعی رهاشدگی را تجربه کرده است.


شاید در نگاه اول گیج کننده باشد که انسان بخواهد دوباره خود را در شرایط بدی که در کودکی تجربه کرده قرار دهد. اما جواب منطقی ای برایش وجود دارد. در اینجا باید به یک واقعیت مهم اشاره کنیم و آن این است که ما آدم ها به شدت از ناشناخته ها می ترسیم و همیشه یک شرایط بد آشنا را به یک شرایط خوب که چیزی از آن نمیدانیم ترجیح می دهیم. در واقع اینطوری حس می کنیم که کنترل بیشتری بر زندگی مان داریم.



به همین ترتیب هرکس به تناسب عینکش شرایط کودکی را در بزرگسالی برای خود تکرار می کند. و در رابطه هایش دست می گذارد روی افرادی که میتوانند آن شرایط بد را برایش تکرار کنند.می بینید که با وجود آسیب های شدیدی که تله های زندگی به ما وارد می کنند، ما همچنان در پناه آن ها احساس آرامش می کنیم زیرا به ما قدرت پیش بینی و اطمینان آفرینی را می دهند و این برای ما لذت بخش است.